يه روز به من گفت:"مي خوام باهات دوست باشم.آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام" بهش يه لبخند زدم و گفتم:"آره ميدونم-فكر خوبيه-منم خيلي تنهام" يه روز ديگه گفت:"ميخوام تا ابد باهات بمونم آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام" بهش يه لبخند زدم وگفتم:"آره ميدونم-فكرخوبيه منم خيلي تنهام" يه روز ديگه گفت:"ميخوام برم يه جاي دور بعد كه همه چي روبه راه شد تو هم بيا آخه ميدوني منم اونجا خيلي تنهام" بهش يه لبخند زدم و گفتم:"آره ميدونم-فكر خوبيه-منم خيلي تنهام" يه روز توي نامش نوشت:"من اينجا يه دوست پيدا كردم آخه ميدوني من اينجا خيلي تنها بودم" براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم"آره ميدونم-فكر خوبيه-منم خيلي تنهام" يه روز ديگه توي نامش نوشته بود:"من قراره اينجا با دوستم تا ابد زندگي كنيم ديگه تنها نيستم" براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم::"آره ميدونم-فكر خوبيه" حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي خوشحالم و چيزي كه بيشتر خوشحالم ميكنه اينه كه نميدونه من هنوزم خيلي تنهام........
+ نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت 17:1  توسط یمینا
|
کاشکی میشد نیمه شب با هم دیگه دعاکنیم * خدای آسمونارو بایک زبون صداکنیم * بگیم خدای مهربون مارو زهم جدانکن * هرگزبه عشق دیگری ماروتومبتلا نکن * کاشکی به جزمن هیچ کس اینقدزیاددوست نداشت * یاکه دلت عشق منو اول عشقاش میگذاشت * کاش گره دستامونو این سرنوشت وانمی کرد * کاش هیچ کدوم ازما دوتا هیچ دوستی پیدا نمیکرد * کاشکی میشد جدایی روپنهون بکنیم * خارای زردغصه رو از ریشه ویرون بکنیم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 16:47  توسط یمینا
|
ادمک باشی نباشی واسه من فرقی نداره ---ادمک بخوای نخوای دل من بار غصه داره---ادمک دنیا دو روزه ادمک یادت بمونه---اونی که همش میمونه نه زمین نه اسمونه---نه پری نه کهکشونه اون خدای مهربونه
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 16:44  توسط یمینا
|
حواست هست؟
آرام آمدم در وجودت نشستم.
پشت پلک هایت آرام گرفتم.
هر شب که چشمانت بارانی اند
من کم می شوم آب می شوم
قطره قطره می چکم
روی داغ سینه ات می چکم
شاید ذره ای تب شبانه ات را کم کنم.
هر بار که از چشمانت پایین می افتم
در مسیر هزار بار بوسه به گونه ات می زنم.
سقوط می کنم و فرو می روم در تار و پود
پیراهنت.
آب می شوم برای گلهای قرمزش.
چه خوب که حواست نیست!
چه خوب که مرا پشت پلکهایت نمی بینی!
چه خوب که فقط تو مرا می بینی!
همین برای من کافی ست.
یک شب با قطره ای باز هم سر می خورم
روی گونه ات
سقوط می کنم از چشمانت
می چکم و فرو می روم در تارو پود پیراهنت.
گم می شوم در سیاهی پیراهنت...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 10:25  توسط یمینا
|